به وبلاگ ایستگاه بازی قرن 21 خوش آمدید و امیدوارم با نظرات خود به بهبود این وبلاگ یاری رسانید ایستگاه قرن ۲۱
  ایستگاه قرن ۲۱
این وبلاگ در نظر دارد با توجه به حجم بالای تحقیقات  اینترنتی با  دسته بندی انان از سایتها ی دیگر به دانش اموزان یاری رساند

ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 16 دی ماه سال 1386
زندگینامه امام حسین (ع)

مقدمه

در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت  دومین فرزند برومند حضرت على وفاطمه , که درود خدا بر ایشان باد, در خانه وحى و ولایت چشم به جهان گشود.

چون خبر ولادتش به پیامبر گرامى اسلام (ص ) رسید, به خانه حضرت على (ع ) و فاطمه (س ) آمد و اسما را فرمود تا کودکش را بیاورد.

اسما او را در پارچهاى سپیدپیچید و خدمت رسول اکرم (ص ) برد, آن گرامى به گوش راست او اذان و به گوش چپ او اقامه گفت .

به روزهاى اول یا هفتمین روز ولادت با سعادتش , امین وحى الهى , جبرئیل , فرود آمد و گفت : سلام خداوند بر تو باد اى رسول خدا, این نوزاد را به نام پسر کوچک هارون (شبیر)که به عربى (حسین ) خوانده میشود نام بگذار

چون على براى تو بسان هارون براى موسى بن عمران است , جز آن که تو خاتم پیغمبران هستى

و به این ترتیب نام پرعظمت حسین از جانب پروردگار, براى دومین فرزند فاطمه (س ) انتخاب شد.

به روز هفتم ولادتش , فاطمه زهرا که سلام خداوند بر او باد, گوسفندى را براى فرزندش به عنوان عقیقه  کشت , و سر آن حضرت را تراشید و هموزن موى سر او نقره صدقه داد

حسین (ع ) و پیامبر (ص )

از ولادت حسین بن على (ع ) که در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص ) که شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد, مردم از اظهار محبت و لطفى که پیامبر راستین اسلام (ص ) درباره حسین (ع ) ابراز میداشت , به بزرگوارى و مقام شامخ پیشواى سوم آگاه شدند.

سلمان فارسى میگوید: دیدم که رسول خدا (ص ) حسین (ع ) را بر زانوى خویش نهاده او را میبوسید ومیفرمود: تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانى , تو امام و پسر امام و پدر امامان هستى , تو حجت خدا و پسر حجت خدا و پدر حجتهاى خدایى که نه نفرند و خاتم ایشان ,قائم ایشان (امام زمان عج ) میباشد.

انس بن مالک روایت میکند: وقتى از پیامبر پرسیدند کدام یک از اهل بیت خود را بیشتر دوست میدارى , فرمود: حسن و حسین را, بارها رسول گرامى حسن (ع ) و حسین (ع ) را به سینه میفشرد وآنان را میبویید و میبوسید.

ابوهریره که از مزدوران معاویه و از دشمنان خاندان امامت است , در عین حال اعتراف میکند که : رسول اکرم را دیدم که حسن و حسین را بر شانههاى خویش نشانده بود و به سوى مامیآمد, وقتى به ما رسید فرمود هر کس این دو فرزندم را دوست بدارد مرا دوست داشته , و هر که با آنان دشمنى ورزد با من دشمنى نموده است .

عالیترین , صمیمیترین و گویاترین رابطه معنوى و ملکوتى بین پیامبر و حسین را میتوان در این جمله رسول گرامى اسلام (ص ) خواند که فرمود: حسین از من و من ازحسینم .

حسین (ع ) با پدر

شش سال از عمرش با پیامبر بزرگوار سپرى شد, و آن گاه که رسول خدا (ص ) چشم ازجهان فروبست و به لقاى پروردگار شتافت , مدت سى سال با پدر زیست .

پدرى که جزبه انصاف حکم نکرد, و جز به طهارت و بندگى نگذرانید, جز خدا ندید و جز خدانخواست و جز خدا نیافت .

پدرى که در زمان حکومتش لحظهاى او را آرام نگذاشتند,همچنان که به هنگام غصب خلافتش جز به آزارش برنخاستند.

در تمام این مدت , با دل و جان از اوامر پدر اطاعت میکرد, و در چند سالى که حضرت على (ع ) متصدى خلافت ظاهرى شد, حضرت حسین (ع ) در راه پیشبرد اهداف اسلامى , مانند یک سرباز فداکارهمچون برادر بزرگوارش میکوشید, و در جنگهاى جمل , صفین و نهروان شرکت داشت .

و به این ترتیب , از پدرش امیرالمؤمنین (ع ) و دین خدا حمایت کرد وحتى گاهى در حضور جمعیت به غاصبین خلافت اعتراض میکرد.

در زمان حکومت عمر, امام حسین (ع ) وارد مسجد شد, خلیفه دوم را بر منبر رسول الله (ص ) مشاهده کرد که سخن میگفت .

بلادرنگ از منبر بالا رفت و فریاد زد: از منبرپدرم فرود آى ....

امام حسین (ع ) با برادر

پس از شهادت حضرت على (ع ), به فرموده رسول خدا (ص ) و وصیت امیرالمؤمنین (ع )امامت و رهبرى شیعیان به حسن بن على (ع ), فرزند بزرگ امیرالمؤمنین (ع ), منتقل گشت و بر همه مردم واجب و لازم آمد که به فرامین پیشوایشان امام حسن (ع ) گوش فرادارند.

امام حسین (ع ) که دست پرورد وحى محمدى و ولایت علوى بود, همراه وهمکار و همفکر برادرش بود.

چنان که وقتى بنا بر مصالح اسلام و جامعه مسلمانان و به دستور خداوند بزرگ , امام حسن (ع ) مجبور شد که با معاویه صلح کند و آن همه ناراحتیها را تحمل نماید, امام حسین (ع ) شریک رنجهاى برادر بود و چون میدانست که این صلح به صلاح اسلام و مسلمین است , هرگز اعتراض به برادرنداشت و حتى یک روز که معاویه , در حضور امام حسن (ع ) وامام حسین (ع ) دهان آلودهاش را به بدگویى نسبت به امام حسن (ع ) و پدربزرگوارشان امیرمؤمنان (ع ) گشود, امام حسین (ع ) به دفاع برخاست تا سخن در گلوى معاویه بشکند و سزاى ناهنجاریش را به کنارش بگذارد, ولى امام حسن (ع ) او را به سکوت و خاموشى فراخواند, امام حسین (ع ) پذیرا شد و به جایش بازگشت , آن گاه امام حسن (ع ) خود به پاسخ معاویه برآمد, و با بیانى رسا و کوبنده خاموشش ساخت .

امام حسین (ع ) در زمان معاویه

چون امام حسن (سلام خدا و فرشتگان خدا بر او باد) از دنیا رحلت فرمود, به گفته رسول خدا (ص ) و امیرالمؤمنین (ع ) و وصیت حسن بن على (ع ) امامت و رهبرى شیعیان به امام حسین (ع ) منتقل شد و از طرف خدا مأ مور رهبرى جامعه گردید.

امام حسین (ع ) میدید که معاویه با اتکا به قدرت اسلام , بر اریکه حکومت اسلام به ناحق تکیه زده , سخت مشغول تخریب اساس جامعه اسلامى و قوانین خداوند است , و ازاین حکومت پوشالى مخرب به سختى رنج میبرد, ولى نمیتوانست دستى فراز آورد وقدرتى فراهم کند تا او را از جایگاه حکومت اسلامى پایین بکشد, چنانچه برادرش امام حسن (ع ) نیز وضعى مشابه او داشت .

امام حسین (ع ) میدانست اگر تصمیمش را آشکار سازد و به سازندگى قدرت بپردازد,پیش از هر جنبش و حرکت مفیدى به قتلش میرساند, ناچار دندان بر جگر نهاد و صبررا پیشه ساخت که اگر برمیخاست , پیش از اقدام به دسیسه کشته میشد, و از این کشته شدن هیچ نتیجهاى گرفته نمیشد.

بنابراین تا معاویه زنده بود, چون برادر زیست و علم مخالفتهاى بزرگ نیفراخت ,جز آن که گاهى محیط و حرکات و اعمال معاویه را به باد انتقاد میگرفت و مردم رابه آینده نزدیک امیدوار میساخت که اقدام مؤثرى خواهد نمود.

و در تمام طول مدتى که معاویه از مردم براى ولایتعهدى یزید, بیعت میگرفت , حسین به شدت با اومخالفت کرد, و هرگز تن به بیعت یزید نداد و ولیعهدى او را نپذیرفت و حتى گاهى سخنانى تند به معاویه گفت و یا نامهاى کوبنده براى او نوشت

معاویه هم در بیعت گرفتن براى یزید, به او اصرارى نکرد و امام (ع ) همچنین بود وماند تا معاویه درگذشت ...

قیام حسینى

یزید پس از معاویه بر تخت حکومت اسلامى تکیه زد و خود را امیرالمؤمنین خواند,و براى این که سلطنت ناحق و ستمگرانهاش را تثبیت کند, مصمم شد براى نامداران و شخصیتهاى اسلامى پیامى بفرستد و آنان را به بیعت با خویش بخواند.

به همین منظور, نامهاى به حاکم مدینه نوشت و در آن یادآور شد که براى من از حسین (ع )بیعت بگیر و اگر مخالفت نمود بقتلش برسان .

حاکم این خبر را به امام حسین (ع )رسانید و جواب مطالبه نمود.

امام حسین (ع ) چنین فرمود: انا لله و انا الیه راجعون و على الاسلام السلام اذا بلیت الامة براع مثل یزید

آن گاه که افرادى چون یزید, (شرابخوار و قمارباز و بیایمان و ناپاک که حتى ظاهر اسلام را هم مراعات نمیکند) بر مسند حکومت اسلامى بنشیند, باید فاتحه اسلام را خواند.

(زیرا این گونه زمامدارها با نیروى اسلام و به نام اسلام , اسلام را از بین میبرند.)

امام حسین (ع ) میدانست اینک که حکومت یزید را به رسمیت نشناخته است , اگر درمدینه بماند به قتلش میرسانند, لذا به امر پروردگار, شبانه و مخفى از مدینه به سوى مکه حرکت کرد.

آمدن آن حضرت به مکه , همراه با سرباز زدن او از بیعت یزید,در بین مردم مکه و مدینه انتشار یافت , و این خبر تا به کوفه هم رسید.

کوفیان ازامام حسین (ع ) که در مکه بسر میبرد دعوت کردند تا به سوى آنان آید و زمامدارامورشان باشد.

امام (ع ) مسلم بن عقیل , پسر عموى خویش را به کوفه فرستاد تا حرکت و واکنش اجتماع کوفى را از نزدیک ببیند و برایش بنویسد.

مسلم به کوفه رسید و با استقبال گرم و بیسابقهاى روبرو شد, هزاران نفر به عنوان نایب امام (ع ) با او بیعت کردند, و مسلم هم نامهاى به امام حسین (ع ) نگاشت وحرکت فورى امام (ع ) را لازم گزارش داد.

هر چند امام حسین (ع ) کوفیان را به خوبى میشناخت , و بیوفایى و بیدینیشان را درزمان حکومت پدر و برادر دیده بود و میدانست به گفتهها و بیعتشان با مسلم نمیتوان اعتماد کرد, و لیکن براى اتمام حجت و اجراى اوامر پروردگار تصمیم گرفت که به سوى کوفه حرکت کند.

با این حال تا هشتم ذیحجه , یعنى روزى که همه مردم مکه عازم رفتن به منى بودند و هر کس در راه مکه جا مانده بود با عجله تمام میخواست خود را به مکه برساند, آن حضرت در مکه ماند و در چنین روزى با اهل بیت و یاران خود, از مکه به طرف عراق خارج شد و با این کار هم به وظیفه خویش عمل کرد و هم به مسلمانان جهان فهماند که پسر پیغمبر امت , یزید را به رسمیت نشناخته و با او بیعت نکرده ,بلکه علیه او قیام کرده است .

یزید که حرکت مسلم را به سوى کوفه دریافته و از بیعت کوفیان با او آگاه شده بود, ابن زیاد را (که از پلیدترین یاران یزید و از کثیفترین طرفداران حکومت بنى امیه بود) به کوفه فرستاد.

ابن زیاد از ضعف ایمان و دورویى و ترس مردم کوفه استفاده نمود و با تهدید وارعاب , آنان را از دور و بر مسلم پراکنده ساخت , و مسلم به تنهایى با عمال ابن زیاد به نبرد پرداخت , و پس از جنگى دلاورانه و شگفت , با شجاعت شهید شد.

و ابن زیاد جامعه دورو و خیانتکار و بیایمان کوفه را علیه امام حسین (ع ) برانگیخت , و کار به جایى رسید که عدهاى از همان کسانى که براى امام (ع ) دعوتنامه نوشته بودند, سلاح جنگ پوشیدند و منتظر ماندند تا امام حسین (ع ) از راه برسد و به قتلش برسانند.

امام حسین (ع ) از همان شبى که از مدینه بیرون آمد, و در تمام مدتى که در مکه اقامت گزید, و در طول راه مکه به کربلا, تا هنگام شهادت , گاهى به اشاره , گاهى به صراحت , اعلان میداشت که : مقصود من از حرکت , رسوا ساختن حکومت ضد اسلامى یزید وبرپاداشتن امر به معروف و نهى از منکر و ایستادگى در برابر ظلم و ستمگرى است وجز حمایت قرآن و زنده داشتن دین محمدى هدفى ندارم .

و این مأ موریتى بود که خداوند به او واگذار نموده بود, حتى اگر به کشته شدن خودو اصحاب و فرزندان و اسیرى خانوادهاش اتمام پذیرد.

رسول گرامى (ص ) و امیرمؤمنان (ع ) و حسن بن على (ع ) پیشوایان پیشین اسلام , شهادت امام حسین (ع ) را بارها بیان فرموده بودند.

حتى در هنگام ولادت امام حسین (ع ),رسول گرانمایه اسلام (ص ) شهادتش را تذکر داده بود.

و خود امام حسین (ع ) به علم امامت میدانست که آخر این سفر به شهادتش میانجامد, ولى او کسى نبود که دربرابر دستور آسمانى و فرمان خدا براى جان خود ارزشى قائل باشد, یا از اسارت خانوادهاش واهمهاى به دل راه دهد.

او آن کس بود که بلا را و شهادت راسعادت میپنداشت .

خبر شهادت حسین (ع ) در کربلا به قدرى در اجتماع اسلامى مورد گفتگو واقع شده بودکه عامه مردم از پایان این سفر مطلع بودند.

چون جسته و گریخته , از رسول الله (ص )و امیرالمؤمنین (ع ) و امام حسن بن على (ع ) و دیگر بزرگان صدر اسلام شنیده بودند.

بدینسان حرکت امام حسین (ع ) با آن درگیریها و ناراحتیها احتمال کشته شدنش را دراذهان عامه تشدید کرد.

بویژه که خود در طول راه میفرمود: من کان باذلا فینا مهجته و موطنا على لقاء الله نفسه فلیرحل معنا.

هر کس حاضر است در راه ما از جان خویش بگذرد و به ملاقات پروردگار بشتابد,همراه ما بیاید.

و لذا در بعضى از دوستان این توهم پیش آمد که حضرتش را از این سفر منصرف سازند.

غافل از این که فرزند على بن ابى طالب (ع ) امام و جانشین پیامبر, و از دیگران به وظیفه خویش آگاهتر است و هرگز از آنچه خدا بر عهده او نهاده دست نخواهد کشید.

بارى امام حسین (ع ) با همه این افکار و نظریهها که اطرافش را گرفته بود به راه خویش ادامه داد, و کوچکترین خللى در تصمیمش راه نیافت .

سرانجام , رفت , و شهادت را دریافت .

نه خود تنها, بلکه با اصحاب و فرزندان که هر یک ستارهاى درخشان در افق اسلام بودند, رفتند و کشته شدند, و خونهایشان شنهاى گرم دشت کربلا را لالهباران کرد تا جامعه مسلمانان بفهمد یزید (باقیمانده بسترهاى گناهآلود خاندان امیه ) جانشین رسول خدا نیست , و اساسا اسلام از بنى امیه و بنى امیه از اسلام جداست .

راستى هرگز اندیشیدهاید اگر شهادت جانگداز و حماسهآفرین حسین (ع ) به وقوع نمیپیوست و مردم یزید را خلیفه پیغمبر (ص ) میدانستند, و آن گاه اخبار درباریزید و شهوترانیهاى او و عمالش را میشنیدند, چقدر از اسلام متنفر میشدند, زیرااسلامى که خلیفه پیغمبرش یزید باشد, به راستى نیز تنفرآور است ... و خاندان پاک حضرت امام حسین (ع ) نیز اسیر شدند تا آخرین رسالت این شهادت رابه گوش مردم برسانند.

و شنیدیم و خواندیم که در شهرها, در بازارها, در مسجدها, در بارگاه متعفن پسر زیاد و دربار نکبتبار یزید, هماره و همه جا دهان گشودند وفریاد زدند, و پرده زیباى فریب را از چهره زشت و جنایتکار جیرهخواران بنى امیه برداشتند و ثابت کردند که یزید سگباز وشرابخوار است , هرگز لیاقت خلافت ندارد و این اریکهاى که او بر آن تکیه زده جایگاه او نیست .

سخنانشان رسالت شهادت حسینى را تکمیل کرد, طوفانى در جانها برانگیختند, چنان که نام یزید تا همیشه مترادف با هر پستى و رذالت و دناءت گردید و همه آرزوهاى طلایى و شیطانیش چون نقش بر آب گشت .

نگرشى ژرف میخواهد تا بتوان بر همه ابعاد این شهادت عظیم وپرنتیجه دست یافت .

از همان اوان شهادتش تا کنون , دوستان و شیعیانش , و همه آنان که به شرافت وعظمت انسان ارج میگذارند, همهساله سالروز به خون غلتیدنش را, سالروز قیام وشهادتش را با سیاهپوشى و عزادارى محترم میشمارند, و خلوص خویش را با گریه برمصایب آن بزرگوار ابراز میدارند.

پیشوایان مآلاندیش و معصوم ما, هماره به واقعه کربلا و به زنده داشتن آن عنایتى خاص داشتند.

غیر از این که خود به زیارت مرقدش میشتافتند و عزایش را بر پا میداشتند, در فضیلت عزادارى و محزون بودن براى آن بزرگوار, گفتارهاى متعددى ایراد فرمودهاند.

ابوعماره گوید: روزى به حضور امام ششم صادق آل محمد (ع ) رسیدم , فرمود اشعارى درسوگوارى حسین براى ما بخوان .

وقتى شروع به خواندن نمودم صداى گریه حضرت برخاست , من میخواندم و آن عزیز میگریست , چندان که صداى گریه از خانه برخاست .

بعد از آن که اشعار را تمام کردم , امام (ع ) در فضلیت و ثواب مرثیه و گریاندن مردم بر امام حسین (ع ) مطالبى بیان فرمود.

و نیز از آن جناب است که فرمود: گریستن و بیتابى کردن در هیچ مصیبتى شایسته نیست مگر در مصیبت حسین بن على , که ثواب و جزایى گرانمایه دارد.

باقرالعلوم , امام پنجم (ع ) به محمد بن مسلم که یکى از اصحاب بزرگ او است فرمود: به شیعیان ما بگویید که به زیارت مرقد حسین بروند, زیرا بر هر شخص باایمانى که به امامت ما معترف است , زیارت قبر اباعبدالله لازم میباشد.

امام صادق (ع ) میفرماید: ان زیارة الحسین علیه السلام افضل ما یکون من الاعمال .

همانا زیارت حسین (ع ) از هر عمل پسندیدهاى ارزش و فضیلتش بیشتر است زیرا که این زیارت در حقیقت مدرسه بزرگ و عظیم است که به جهانیان درس ایمان و عمل صالح میدهد و گویى روح را به سوى ملکوت خوبیها و پاکدامنیها و فداکاریهاپرواز میدهد.

هر چند عزادارى و گریه بر مصایب حسین بن على (ع ), و مشرف شدن به زیارت قبرش وبازنمایاندن تاریخ پرشکوه و حماسهساز کربلایش ارزش و معیارى والا دارد, لکن بایددانست که نباید تنها به این زیارتها و گریهها و غم گساریدن اکتفا کرد, بلکه همه این تظاهرات , فلسفه دیندارى , فداکارى و حمایت از قوانین آسمانى را به ما گوشزدمینماید, و هدف هم جز این نیست , و نیاز بزرگ ما از درگاه حسینى آموختن انسانیت و خالى بودن دل از هر چه غیر از خداست میباشد, و گرنه اگر فقط به صورت ظاهر قضیه بپردازیم , هدف مقدس حسینى به فراموشى میگراید.

اخلاق و رفتار امام حسین (ع )

با نگاهى اجمالى به 56 سال زندگى سراسر خداخواهى و خداجویى حسین (ع ), درمییابیم که هماره وقت او به پاکدامنى و بندگى و نشر رسالت احمدى و مفاهیم عمیقى والاتراز درک و دید ما گذشته است .

اکنون مرورى کوتاه به زوایاى زندگانى آن عزیز, که پیش روى ما است : جنابش به نماز و نیایش با پروردگار و خواندن قرآن و دعا و استغفار علاقه بسیارى داشت .

گاهى در شبانهروز صدها رکعت نماز میگزاشت

و حتى در آخرین شب زندگى دست از نیاز و دعا برنداشت , و خواندهایم که از دشمنان مهلت خواست تابتواند با خداى خویش به خلوت بنشیند.

و فرمود: خدا میداند که من نماز و تلاوت قرآن و دعاى زیاد و استغفار را دوست دارم

حضرتش بارها پیاده به خانه کعبه شتافت و مراسم حج را برگزار کرد

ابن اثیر در کتاب اسد الغابة مینویسد: کان الحسین رضى الله عنه فاضلا کثیر الصوم و الصلوة و الحج و الصدقة و افعال الخیر جمیعها

حسین (ع ) بسیار روزه میگرفت و نماز میگزارد و به حج میرفت و صدقه میداد و همه کارهاى پسندیده را انجام میداد.

شخصیت حسین بن على (ع ) آنچنان بلند و دور از دسترس و پرشکوه بود که وقتى بابرادرش امام مجتبى (ع ) پیاده به کعبه میرفتند, همه بزرگان و شخصیتهاى اسلامى به احترامشان از مرکب پیاده شده , همراه آنان راه میپیمودند

احترامى که جامعه براى حسین (ع ) قائل بود, بدان جهت بود که او با مردم زندگى میکرد - از مردم و معاشرتشان کناره نمیجست - با جان جامعه هماهنگ بود, چونان دیگران از مواهب و مصائب یک اجتماع برخوردار بود, و بالاتر از همه ایمان بیتزلزل او به خداوند, او را غمخوار و یاور مردم ساخته بود.

و گرنه , او نه کاخهاى مجلل داشت و نه سربازان و غلامان محافظ, و هرگز مثل جباران راه آمد و شد را به گذرش بر مردم نمیبستند, و حرم رسول الله (ص ) را براى اوخلوت نمیکردند... این روایت یک نمونه از اخلاق اجتماعى اوست , بخوانیم : روزى از محلى عبور میفرمود, عدهاى از فقرا بر عباهاى پهن شدهشان نشسته بودند ونانپارههاى خشکى میخوردند, امام حسین (ع ) میگذشت که تعارفش کردند و او هم پذیرفت , نشست و تناول فرمود و آن گاه بیان داشت : ان الله لا یحب المتکبرین , خداوند متکبران را دوست نمیدارد.

سپس فرمود: من دعوت شما را اجابت کردم , شما هم دعوت مرا اجابت کنید.

آنهاهم دعوت آن حضرت را پذیرفتند و همراه جنابش به منزل رفتند.

حضرت دستور دادهر چه در خانه موجود است به ضیافتشان بیاورند, و بدین ترتیب پذیرایى گرمى از آنان به عمل آمد, و نیز درس تواضع و انساندوستى را با عمل خویش به جامعه آموخت .

شعیب بن عبدالرحمن خزاعى میگوید: چون حسین بن على (ع ) به شهادت رسید, بر پشت مبارکش آثار پینه مشاهده کردند, علتش را از امام زین العابدین (ع ) پرسیدند,فرمود این پینهها اثر کیسههاى غذایى است که پدرم شبها به دوش میکشید و به خانه زنهاى شوهرمرده و کودکان یتیم و فقرا میرسانید

شدت علاقه امام حسین (ع ) را به دفاع از مظلوم و حمایت از ستمدیدگان میتوان درداستان ارینب وهمسرش عبدالله بن سلام دریافت , که اجمال و فشردهاش را در این جا متذکر میشویم : یزید به زمان ولایتعهدى , با این که همه نوع وسایل شهوترانى و کامجویى و کامروایى از قبیل پول , مقام , کنیزان رقاصه و... در اختیار داشت , چشم ناپاک و هرزهاش رابه بانوى شوهردار عفیفى دوخته بود.

پدرش معاویه به جاى این که در برابر این رفتار زشت و ننگین عکسالعمل کوبندهاى نشان دهد, با حیلهگرى و دروغپردازى و فریبکارى , مقدماتى فراهم ساخت تا زن پاکدامن مسلمان را از خانه شوهر جدا ساخته به بستر گناهآلوده پسرش یزید بکشاند.

حسین بن على (ع ) از قضیه باخبر شد, در برابر این تصمیم زشت ایستاد و نقشه شوم معاویه را نقش بر آب ساخت و با استفاده از یکى از قوانین اسلام , زن را به شوهرش عبدالله بن سلام بازگرداند و دست تعدى و تجاوز یزید را از خانواده مسلمان و پاکیزهاى قطع نمود و با این کار همت و غیرت الهیاش را نمایان و علاقهمندى خودرا به حفظ نوامیس جامعه مسلمانان ابراز داشت , و این رفتار داستانى شد که درمفاخر آل على (ع ) و دناءت و ستمگرى بنى امیه , براى همیشه در تاریخ به یادگارماند

علائلى در کتاب سمو المعنى مینویسد: ما در تاریخ انسان به مردان بزرگى برخورد میکنیم که هر کدام در جبهه و جهتى عظمت و بزرگى خویش را جهانگیر ساختهاند, یکى در شجاعت , دیگرى در زهد, آن دیگرى در سخاوت , و... اما شکوه و بزرگى امام حسین (ع ) حجم عظیمى است که ابعادبینهایتش هر یک مشخصکننده یک عظمت فراز تاریخ است , گویا او جامع همه والاییها و فرازمندیها است

آرى , مردى که وارث بیکرانگى نبوت محمدى است , مردى که وارث عظمت عدل و مروت پدرى چون حضرت على (ع ) است و وارث جلال و درخشندگى فضیلت مادرى چون حضرت فاطمه (س ) است , چگونه نمونه برتر و والاى عظمت انسان و نشانه آشکار فضیلتهاى خدایى نباشد.

درود ما بر او باد که باید او را سمبل اعمال و کردارمان قرار دهیم .

امام حسین (ع ) و حکایت زیستن و شهادتش و لحن گفتارش و ابعاد کردارش نه تنهانمونه یک بزرگمرد تاریخ را براى ما مجسم میسازد, بلکه او با همه خویشتن , آیینه تمامنماى فضیلتها, ب زرگمنشیها, فداکاریها, جانبازیها, خداخواهیها وخداجوییهامیباشد, او به تنهایى میتواند جان را به لاهوت راهبر باشد و سعادت بشریت راضامن گردد.

بودن و رفتنش , معنویت و فضیلتهاى انسان را ارجمند نمود.

مبارزات سیاسی امام‏حسین(ع) درزمان معاویه

امام حسن(ع)در اثر توطئه‏اى شوم که از سوى معاویه تدارک دیده‏شد به شهادت رسید و جلوه‏هاى شکوهمند امامت در دیگر یادگارفاطمه و على علیهماالسلام متجلى گشت. استبداد اموى جهت هدم امامت راستین و یاران دلباخته آن عزم‏را دو چندان کرد و با تهدید و ارعاب و ترفندهاى عوامفریبانه به‏نابودى مکتب و راه امام على و فرزندانش علیهم السلام همت‏گماشت. بدین جهت، رهبرى و هدایت امت‏شرایط دشوار و طاقت فرسایى‏یافت. دوران دهساله امامت ابى‏عبدالله(ع) بیانگر مواضع وبرنامه‏هاى آن حضرت در مقابل این تحولات است که پیامها و درسهاى‏ارزشمندى را فرا راه عاشقانش قرار مى‏دهد و از سوى دیگر، سیره‏اخلاقى تربیتى آن بزرگوار را ازذخائر ازرشمند جهان اسلام و ازبایسته‏هاى پژوهشى است که بخش مهمى از آن ظهور و درخشش همین‏دوران مبارک است. نوشته حاضر نگاهى است اجمالى به یکى از مواضع‏و ابعاد زندگى سیاسى آن حضرت با عنوان «مبارزات امام‏حسین(ع)در دوران معاویه که محورهاى زیر بیانگر جوانب آن‏مى‏باشد.

اعلام منشور ولایت در سرزمین منا

شیعیان امام على(ع)روزهاى سختى را در حکومت معاویه سپرى‏مى‏کردند. تعداد زیادى از آنان توسط معاویه به شهادت رسیده وبسیارى دیگر فرارى یا منزوى و در اضطراب و نگرانى به سرمى‏بردند. در منابر و اجتماعات اهانت‏به امام على(ع) به صورت‏رسمى رواج یافته بود و دلهاى عاشقان و دوستداران امیرمومنان راسخت جریحه دار کرده بود. اکنون دیدگان به سوى امام حسین(ع)دوخته شده و منتظر رهنمودهاو دستورهاى آن حضرت است تا این سکوت مرگبار را بشکند و راهى به‏سوى افقهاى حقیقت‏بگشاید. امام حسین(ع)همراه عبدالله ابن عباس‏و عبدالله ابن جعفر حج مى‏گذارد. در سرزمین منى فرصتى دست مى‏دهدتا امام(ع)از اصحاب پیامبرو شیعیان و نیک مردان انصار دعوت کندو حقایق را براى آنان بازگو کند. بیش از هفتصد تن گرد امام‏اجتماع مى‏کنند که دویست نفر آنان از اصحاب پیامبرند. حضرت بپاخاست و پس از حمد وثناى الهى، فرمود: «این تجاوزگر(معاویه)برما و شیعیان ما سختیها و ناملایماتى‏روا داشته است که خود دانسته و دیده‏اید یا به شما رسیده است. مى‏خواهم از شما درباره حقیقتى جویا شوم. اگر راست گفتم، آن را تصدیق کنید و در صورتى که خلاف گفتم،مرا تکذیب کنید. سخنم را بشنوید و گفتارم را بنویسید. سپس‏هنگامى که به سوى شهرها و قبایل خویش بازگشتید، هر آن کس را که‏مورد وثوق و اطمینان دانستید به آنچه از حقوق ما مى‏دانید، دعوت‏کنید. من از آن مى‏ترسم که حق ولایت از بین رود و مغلوب گردد،اگرچه خدا نور خویش را به رغم خواست کافران، غالب خواهدگردانید.»

سپس آنچه از قرآن و سنت پیامبر(ص)درباره پدر و مادرش واهل‏بیت(علیهم السلام )بود، براى آنان قرائت کرد. همگى گفتند: «اللهم نعم قد سمعنا و شهدنا» ; همین طور است ما خود شنیدیم‏و افراد مورد اعتماد براى ما آنچه فرمودید، نقل کردند.

سپس حضرت فرمود: «شما را به خدا سوگند مى‏دهم آیا مى‏دانید که‏پیامبر(ص) على(ع)را در غدیر خم به امامت منصوب کرد و مردم رابه‏ولایت او فرا خواند و دستور داد که این پیام را حاضران به‏غایبان برسانند؟» همگى گفتند: «بلى ما شنیدیم.»

بدین ترتیب، امام(ع)در آن اجتماع بر حقیقت امامت تاکیدورزیده و رسالت و مسوولیت‏خواص را براى ترویج مکتب‏اهل‏بیت(علیهم السلام)و مبارزه با استبداد اموى ترسیم کرد. سخنرانى حضرت در مسجد پیامبر(ص)نیز در همین راستا است. مرحوم‏مجلسى مى‏نویسد: به معاویه گفتند: دیدگان به سوى حسین(ع)است. کارى کن که اومنبر رود و خطابه ایراد کند; از چشم مردم خواهد افتاد; زیراتوانایى خطابه ندارد. معاویه گفت: این را درباره برادرش حسن‏ابن على تجربه کردم، به رسوایى مامنجر شد.

سرانجام اصرار زیاد مردم باعث‏شد از امام‏حسین(ع)بخواهد به‏منبر رود و با مردم سخن بگوید. حضرت سخنرانى خود را با حمدوثناى الهى آغاز کرد. دراین حال مردى گفت: کیست که خطابه‏مى‏کند؟ حضرت فرمود: ماییم حزب پیروز الهى و عترت رسول خدا که نزدیکترین فرد به‏او هستند و اهل‏بیت پاکیزه او ویکى از دو چیز گرانبها که عدل‏قرآن قرار داده شده، همان کتاب که باطلى از پیش رو و پشت‏سر اوراه نمى‏یابد، آگاه به تاویل قرآن و روشنگر حقایق آن هستیم. مارا اطاعت کنید که اطاعت ما واجب است; زیرااطاعت ما مقرون به‏اطاعت‏خدا و رسول او گشته است. خداوند متعال مى‏فرماید: «اطاعت‏کنید خدا و رسول او و صاحب فرمان از خودتان را و هرگاه در چیزى‏نزاع داشتید، آن را به خدا و پیامبر بازگردانید. اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید، این براى شما بهتر وعاقبت و پایانش نیکوتر است.»

و فرموده: «هنگامى که خبرى از پیروزى یا شکست‏به آنها برسد،آن را شایع مى‏سازند در حالى که اگر آن را به پیامبر و پیشوایان‏که قدرت تشخیص کافى دارند. بازگردانند از ریشه‏هاى مسایل‏آگاه خواهند شد و اگر فضل و رحمت‏خدا برشما نبود، جز عده کمى‏همگى از شیطان پیروى مى‏کردید.»

شما را برحذر مى‏دارم ازاین که به نداى شیطان گوش فرادهید; زیرا شیطان دشمن آشکار شما است. و در آن صورت از دوستان شیطان‏خواهید شد. دوستانى که شیطان به آنان مى‏گوید: امروز هیچ کس ازمردم بر شما پیروز نمى‏گردد و من همسایه شما هستم اما هنگامى که‏دوگروه(کافران و مومنان مورد حمایت فرشتگان در جنگ بدر)دربرابر یکدیگر قرار گرفتند، به عقب برگشت و گفت: من از شما بیزارم. که در این صورت «مثل کافران جنگ بدر»مورد ضربه شمشیرها و نیزه‏ها «از سوى ملائکه‏» قرار خواهید گرفت‏و در آن هنگام ایمان فردى که از پیش ایمان نیاورده است‏یاکارنیکى را انجام نداده است نفعى به او نخواهد رساند.

در این موقع، معاویه گفت: «حسبک یا اباعبدالله فقد ابلغت‏»; کافى است اى اباعبدالله، حق سخن را ادا کردى.

اعتراض به ولایتعهدى یزید

معاویه تصمیم به ولایتعهدى یزید گرفت. راهى حج‏شد; به مدینه آمد و از مردم براى او بیعت گرفت. سپس‏منبر رفت و یزید را این چنین ستود: یزید دانا به سنت و قرآن‏شناس است و حلم و بردبارى‏اش برسنگهاى سخت افزون است. امام‏حسین(ع)برخاست و پس از ستایش خدا و درود بر پیامبر(ص)فرمود: هرگز سخنورى هرچند سخن به تفصیل گوید نتوانسته است‏حق اندکى ازصفات ممتاز پیامبر(ص)را ادا کند. اى معاویه! از واقعیت دورمانده‏اى، سپیده صبح تاریکى شب را رسوا ساخته و نور خورشید پرتوروشنایى چراغ را بى‏فروغ ساخته است. در برترى برخى سخن به زیاده‏گفتى و در گزینش عده‏اى حق دیگران را ضایع کردى و از بیان فضیلت‏صاحبان آن بخل ورزیدى و بیش از حد ستم رواداشتى. نشد که اندکى از فضیلت صاحبان حق را بپردازى و در همان حال‏شیطان بهره فراوان و نصیب کامل خویش را برنگیرد. دانستم آنچه‏درباره یزید از سیاستمدارى و کمالش گفتى، مى‏خواهى مردم را بااین سخنان به اشتباه اندازى. گمان مى‏کنى انسانى ناشناس و دوراز چشم مردم را تعریف مى‏کنى و از آنچه فقط خودت به آن دست‏یافته‏اى، خبر مى‏دهى. «فخذ لیزید فیما اخذبه من استقرائه الکلاب المتهادشته‏عندالتحادش و الحمام السبق لاترابهن و القیناث ذوات المعازف وضروب الملاهى تجده ناصرا» ; وهمین کارهایى که یزید کرده، بگیر; همین که سگان را به حال پارس و گلاویزى مى‏خواند و کبوتران‏بازى‏را به سوى همقطارانش و نیز کنیزکان آوازه خوان و انواع بیهوده‏گرى و هوس بازى‏هایش کافى است که تو را در وصف خویش یارى کرده‏باشد.

سپس فرمود: قصدى را که براى ولایتعهدى یزید دارى فروگذار ورهاکن، چه نیازى دارى که افزون برهمه کارهاى بدى که کرده‏اى بااین گناه نیز خدا را ملاقات کنى.

افشاى جنایات معاویه

جهت دیگرى که بیانگر مبارزات آن حضرت است نامه‏اى است که درآن جنایات معاویه و ستمگرى‏هایش شمارش کرده، حکومت معاویه رافتنه‏اى سهمگین بر امت قلمداد مى‏کند. قسمتى از آن چنین است: مگرتو نبودى که حجر و یاران عابد و خاشع حق را کشتى، همانان که ازبدعت‏ها نگران و بى‏تاب مى‏گشتند و امر به معروف و نهى از منکرمى‏کردند؟ آنان را پس از تعهدات محکم و تضمین‏هاى مطمئن به طرزظالمانه و تجاوزکارانه کشتى، در برابر خدا گستاخى ورزیدى و عهدو پیمان الهى را سبک شمردى. مگر تو قاتل عمرو ابن الحمق نیستى،همان که از زیادى عبادت صورت و پیشانى‏اش پینه بسته بود؟ او راپس از تعهدات و تضمین‏هایى کشتى که اگر به حفاظت‏شدگان درکوهساران داده مى‏شد، از قله‏هاى آن فرود مى‏آمدند. مگر تونیستى‏که زیاد را در دوره اسلام به خویشتن منسوب گردانیدى و او را پسرابى‏سفیان قلمداد کردى، با این که رسول خدا(ص)حکم کرده که فرزندمتعلق به بستر(پدر و مادر)است و پاداش مرد زناکار را سنگ است.

آنگاه او را برمسلمانان مسلط ساختى تا آنان را بکشد و دست وپایشان را قطع کند و بر تنه درخت‏به دارشان آویزاد؟ پناه‏برخدا، اى معاویه! گویا تو از این امت نیستى و ایشان از تونیستند. مگر تو آن خضرمى را نکشتى که ابن زیاد درباره او به توگزارش داده بود داراى دین على(ع)است; و دین على(ع) همان دینى‏است که پسر عمویش(ص)برآن بود; همان دینى که تو به نامش به این‏مقام نشسته‏اى; و اگر دین او نبود، بالاترین افتخارات تو واجدادت کوچهاى تابستانى و زمستانى آنان بود و خدا به واسطه مابراى این که نعمتى گران ببخشد، سختیهاى آن را از دوشتان‏برداشت. به من گفته‏اى که این امت را به فتنه مینداز. من فتنه‏اى‏سهمگین‏تر از حکومتت‏برامت نمى‏یابم; و نیز گفته‏اى: به مصلحت‏خویش و دین و امت محمد(ص)بیندیش. به خدا قسم، کارى بهتر ازجهاد علیه تو نمى‏شناسم. بنابراین، هرگاه به انجام آن اقدام کنم، مایه تقرب به‏پروردگار من است و در صورتى که به انجامش نپردازم، از خدا براى‏حفظ دینم آمرزش مى‏طلبم و از او توفیق انجام آنچه او دوست‏مى‏دارد و مى‏پسندد، خواستارم.

سپس حضرت در ادامه مى‏فرماید: بدان که خدا را دیوانى است که‏هرکار کوچک و بزرگ به حساب مى‏کشد و شمارش مى‏کند. بدان که خدافراموش نمى‏کند که تو به مجرد گمان افراد را مى‏کشى و به محض‏وارد آمدن اتهامى دستگیر مى‏سازى و پسرى را به حکومت نشانده‏اى‏که باده مى‏نوشد و سگبازى مى‏کند، تو را مى‏بینم که خویشتن به‏گناه و عذاب در انداخته‏اى و دینت را تباه کرده‏اى و رعیت راضایع‏ساخته‏اى

یادآورى رسالت‏ها

استبداد اموى جامعه اسلامى را دچار فسردگى و رکود کرده، زمینه‏تجاوز و ستمگریهاى بیشتر آنان گشته بود. هشدار به جامعه ویادآورى رسالتها و مسوولیتهاى سنگین آنان از ضرورت‏هاى فورى آن‏بود; و چه فردى شایسته‏تر از ابى‏عبدالله الحسین(ع)و چه موقعیتى‏والاتر از حج.

براین اساس، حضرت در اجتماع شکوهمند مردم در سرزمین منى به‏سخنرانى پرداخت و وظیفه امر به معروف ونهى از منکر را به مردم‏و دانشمندان یادآور شد. حضرت در آغاز درباره اهتمام به امر به‏معروف و نهى از منکر فرمود: اى مردم! از آنچه خدا بدان اولیاى خود را پند داده، پندگیرید مانند بدگفتن او از دانشمندان یهود، آنجا که مى‏فرماید: چرا دانشمندان نصارى و علماى یهود آنان را از گفتار گناه‏آمیز وخوردن مال حرام نهى نمى‏کنند؟ چه زشت است عملى که انجام‏مى‏دادند و نیز فرموده است: کافران بنى اسرائیل بر زبان داود وعیسى ابن مریم، لعن و نفرین شدند. این به خاطر آن بود که گناه‏وتجاوز مى‏کردند. تا آنجا که فرمود: چه بدکارى انجام مى‏دادند

خداوند آنها را بدین خاطر نکوهش کرده که از ستمکارانى که‏میان آنها بودند، کار زشت و فساد مى‏دیدند و آنها را نهى‏نمى‏کردند; زیرا در مال آنان طمع داشته و از قدرت آنان‏مى‏ترسیدند با این که خداوند مى‏فرماید: از مردم نترسید و از من‏بترسید.

سپس عالمان را مورد خطاب قرار داده، مى‏فرماید: شما اى جماعت‏که معروف به دانش و نامور به خوبى و معروف به خیرخواهى هستید وبه وسیله خدا در دل مردم مهابتى دارید; شرافتمند از شما حساب‏مى‏برد و ناتوان شما را گرامى مى‏دارد...

من مى‏ترسم عذابى از عذابهاى الهى برشما فرودآید; زیرا شماهااز کرامت‏خدا به منزلتى رسیدید که بردیگران برترى یافته‏اید. بندگان مؤمن به خدا، گرامى داشته نمى‏شوند ولى شما به خاطر خدادر میان بندگان الهى ارجمندید. این در حالى است که مى‏بینید که‏پیمانهاى خدا شکسته شده و هیچ عکس العمل و هراسى به خود راه‏نمى‏دهید. براى یک نقض تعهد پدران خویش بى‏تابى مى‏کنید با این که تعهدرسول خدا خوار و بى‏مقدار شده، کورها و لالها و زمین‏گیرها در همه‏شهرها بى‏سرپرست مانده و برآن‏ها ترحم نمى‏شود، شما به اندازه‏مقام و در خور مسوولیت‏خویش کار نمى‏کنید و در مقابل کسى که‏اقدام مى‏کند خضوع نمى‏کنید. برعکس به سازش و مسامحه با ظالمان خود را آسوده خاطر مى‏داریدبا این که خداوند شما را فرمان داده که از کار خلاف باز ایستیدو دیگران را نیز نهى کنید; اما شما غافلید. مصیبت‏شما از همه‏مردم بزرگتر است; زیرا در حفظ مقام علما و دانشمندان ناتوان‏شدید. کاش کوشش مى‏کردید. علت این ناتوانى این است که جریان امور و احکام به دست‏دانشمندان الهى است که امین برحلال و حرام اویند; ولى این مقام‏از شما گرفته شده است. بدین جهت، که شما ازحق متفرق شدید و درباره روش پیغمبر باوجود دلیل روشن دچار اختلاف شدید. اگر براذیت و آزارها شکیبابودید و در راه خدا مشکلات را متحمل مى‏شدید، زمام امور الهى به‏شما برمى‏گشت و از طرف شما دستور آن صادر مى‏گشت و به سوى شماباز مى‏گشت; اما برعکس شما خودتان ستمگران را به جاى خویش جاى‏دادید و امور الهى را به آنها واگذاشتید تا به شبهه کارکنند وبه شهوت‏ها و میلهاى نفسانى خویش حرکت کنند. علت‏سلطه ستمگران‏گریز شما از مرگ و خوش بودنتان به زندگى دنیا است که از شماجدا خواهد شد.

اما متاسفانه این فریادها و خروشهاى الهى برجان و قلب‏هاى‏غافل کارگر نیفتاد و دوباره هرکس به اندیشه دنیایى خویش مشغول‏وکارهاى روزمره خویش را استمرار بخشید و چنان شد که بنى‏امیه‏احکام الهى را تعطیل کردند; نیکمردان تنها مانده میدان را به‏شهادت رساندند و تاریخ را براى همیشه سوگمند از بین رفتن حق وعدالت و حاکمیت امامت راستین ساختند.

تاکید براستمرار برائت

معاویه به مروان که ازکارگزاران حکومتى او بود، نامه نوشت واز او خواست دختر عبدالله بن جعفر را براى یزید خواستگارى کند. عبدالله تصمیم درباره این موضوع را به دائى فرزند خویش امام‏حسین(ع)واگذار کرد. امام فرمود: از خداوند خواستارم که موردپسندى از آل محمد را براى دختر عبدالله برگزیند. همگى در مسجداجتماع کردند. مروان در حضور مردم گفت: امیر مومنان معاویه به‏من دستور داده که هرقدر از مهر را که پدرش بگوید، قبول کنم وتمامى بدهکارى پدرش را بپردازم. افزون آن که صلح بین دو فامیل‏نیز برقرار خواهد شد. امام حسین(ع)پس از حمد و ثناى الهى وبیان فضایل اهل‏بیت(علیهم السلام)پاسخ داد: این که گفتى مهرش هرقدر باشد، معاویه قبول کرده، سوگند به جان خود که در صورت‏تصمیم، ما برمهر السنه چیزى اضافه نمى‏کنیم. و این سخن که‏بدهکارى پدرش هرچه باشد، پرداخت مى‏کند، هیچ گاه زنان مابدهکاریهاى ما را نپرداخته‏اند; و اما مصالحه و سازش، ما افرادى‏هستیم که به خاطر خدا با شما دشمنى کردیم و براى دنیا با شماصلح نخواهیم کرد. خویش نسبى نتوانسته است مانع از این کار شودتا چه رسد به ازدواج و خویشى سببى.

سپس حضرت دختر عبدالله را به عقد قاسم ابن محمد بن جعفردرآورد و باغى که خود در مدینه و به نقلى در سرزمین عقیق‏داشت. به دختر خواهر خویش بخشید.

زمینه‏هاى اجتماعى واقعه عاشورا

آن‏چه در ذیل مى‏آید متن سخنرانى دکتر على‏محمد ولوى است که در جمع دانشجویان مؤسسه آموزش عالى باقرالعلوم(ع) ایراد فرموده‏اند. گفتنى است جلسه یاد شده، به دعوت انجمن علمى تاریخ (گروه خواهران)، تشکیل شده است.

موضوع بحث قیام کربلا و نهضت عاشورا است. در این فرصت کوتاه سعى مى‏کنم به‏طور فشرده بحثى را مطرح کنم که براى دانشجویان و دانش پژوهان و محققان تازگى‏هایى داشته باشد. بناداشتم موضوع صحبت‏هایم را در دو موضوع ارائه دهم: یکى زمینه‏هاى اجتماعى قیام کربلا و دیگرى زمینه‏هاى فکرى این حادثه که با توجه به محدودیت وقت، بحثم را به موضوع اول اختصاص مى‏دهم و آن را با طرح این سؤال شروع مى‏کنم که: در گستره تحولات اجتماعى چه زمینه‏هایى به‏وجود آمده بود که باعث‏شد تنها پنجاه سال پس از ارتحال پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم حادثه‏اى با این ابعاد به وقوع بپیوندد؟ بالاتر از آن، چه عواملى باعث‏شد که جامعه آن روز در مقابل این حادثه بزرگ، واکنشى سرد، بى‏روح و کم اثر از خود بروز دهد؟

تا حدود سه سال بعد از قیام کربلا، حرکتى که مبین واکنشى جدى باشد مشاهده نمى‏شود، انگیزه وقایعى مثل واقعه حره و قیام کنندگان در مقابل آن چیز دیگرى بود که ارتباط مستقیمى با واقعه کربلا نداشت، از این رو غیر از قیام توابین تا سال‏ها بعد حرکتى جدى، که با انگیزه‏هاى خاص و دور از انگیزه‏هاى سیاسى نسبت‏به واقعه کربلا بروز کند، در جامعه انجام نگرفت، چنانچه در قیام مختار هم انگیزه‏هاى سیاسى بر انگیزه‏هاى دینى غالب بود.

حال با توجه به این مقدمه این سؤال به صورت جدى مطرح مى‏شود که چه اتفاقى افتاد و چه شرایطى بر جامعه حاکم شد که بعد از پنجاه سال از وفات پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم چنین واقعه‏اى رخ داد؟ واقعه‏اى که شاید بتوان ادعا کرد هیچ نظیرى در تاریخ بشریت ندارد و حادثه‏اى است که وجدان هر انسانى را متاثر مى‏سازد. از این رو لازم است‏حادثه‏اى با این اهمیت، از ابعاد مختلف بررسى شود.

یکى از جنبه‏هایى که مى‏تواند به پاسخ‏گویى به این سؤال کمک کند بررسى تحولات ساختارى جامعه است که پس از بعثت پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم ایجاد شد. بررسى جوامع بشرى و تاریخ انبیا نشان مى‏دهد که همواره میان دین و سنت نوعى مقابله وجود داشته است. این معارضه در آغاز راه (در شروع بعثت و آغاز نهضت هر پیامبرى) خیلى قوى‏تر و شدیدتر است.

اگر به لحاظ اجتماعى، جامعه شبه جزیره عرب در عصر مقارن با بعثت پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم بررسى شود، معلوم خواهد شد که این جامعه، جامعه‏اى است‏با ساختار اجتماعى کاملا شکسته و غیر متمرکز و از لحاظ بافت اجتماعى در «قبیله‏» معنا پیدا مى‏کند. از نظر سیاسى هم ساختارى توسعه نیافته دارد و از حد یک نظام سیاسى کدخدا منشانه یا سید سالارى، (Gentocratic) و یا در موارد نادرى از یک نظام سیاسى پدرشاهانه، (Patriarchal) فراتر نمى‏رود. منطقه حجاز و مناطق مرکزى شبه جزیره عربستان را مى‏توان از جمله مناطقى به شمار آورد که هیچ وقت‏یک جامعه سیاسى برخوردار از نظام سیاسى اجتماعى متمرکز را تجربه نکرد.

این گونه جوامع، معمولا پس از گذشت دروه‏هایى از زمان و به دلیل یک سرى اتفاقات - که در این جا فرصت‏بحث آن نیست - این شانس را پیدا مى‏کنند که از رهگذر اتحاد قبیله‏اى به نظام‏هاى سیاسى پیشرفته‏ترى دست‏یابند، اما همیشه امکان رجعت‏به نظام اجتماعى سیاسى پیشین قوى‏تر است; مثلا آن نظام‏هاى قیل‏الاقیالى که در مناطق جنوبى شبه جزیره تشکیل شد، از نمونه نظام‏هایى هستند که میل و گرایش جامعه عربى را به نوعى نظام سیاسى متمرکز و حتى برخوردار از ضوابط پاترى‏مونیالى، بیان مى‏کنند. در خود مکه هم تحولاتى که بعد از حاکمیت قریش بر جامعه مکه پیدا شد، به خصوص بعد از قصى‏بن کلاب، نوعى تحول در راستاى همین تحولات سیاسى است. به لحاظ دینى هم، فهم و تفکر جوامعى که چنین شرایط اجتماعى و ساختار سیاسى دارند از حد نظام فکرى دینى رب الاربابى، (Henotheism) تجاوز نمى‏کند و معمولا این گونه جوامع به لحاظ دینى در فاصله چندگانه پرستى دینى، (Polytheism) و نظام رب الاربابى (شرک) در نوسان‏اند.

تفکر دینى مردم مکه و مدینه و مناطق مرکزى شبه جزیره عربى و به بیان دیگر دین زمان ظهور پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم که قرآن از آن تعبیر به شرک مى‏کند، چنین وضعیتى داشت. آن‏ها با وجود این که الله را قبول داشتند به خدایان متعدد دیگرى هم معتقد بودند. و این بحث در دین‏شناسى مطرح است که این گونه جوامع با آن ساختار اجتماعى و سیاسى نمى‏توانند به لحاظ دینى یک نظام دینى منوتئیستیک یا توحیدى را تجربه و تفکر توحیدى را هضم کنند (و این یک واقعیتى است). در همان منطقه مرکز شبه جزیره عربستان، حتى بعد از اسلام و با وجود آن همه پیام‏هاى توحیدى اسلام، در میان قبایل و طوایف بخش‏هاى داخلى نوعى گرایشات شرک‏آمیز و چندگانه پرستى دیده مى‏شود.

به طور کلى به جهت‏ساختار اجتماعى، سیاسى و دینى این گونه جوامع، هم شرایط اجتماعى و هم نظام سیاسى و تفکر دینى، منبعث از مناسبات سنتى موجود در جامعه است و در واقع این سنت است که در این جوامع حرف اول را مى‏زند; به بیان دیگر سنت در میان اعضاى این جامعه به قدرى قوى است که نمى‏گذارد تحول عظیم و عمیقى به وجود بیاید و به اصطلاح یک جراحى بزرگ در جامعه صورت بگیرد.

حال این بحث مطرح است که در چنین متنى، آیا احتمال وقوع تحول وجود دارد؟ یا این‏که همیشه راکد مى‏ماند؟ پاسخى که به این سؤال داده مى‏شود این است که معمولا در جوامعى با ساختار اجتماعى، سیاسى و دینى ریشه‏دار در سنت در دو صورت تحول امکان‏پذیر است: حالت اول زمانى است که سنتى قوى‏تر برخى از آن سنت‏ها را به‏هم بریزد و شرایط را براى بروز و ظهور سنت جدیدترى فراهم کند که البته لازمه این سنت هم این است که در گذشته و تاریخ جامعه و افراد ریشه داشته باشد; مثلا در زمان رسول الله‏صلى الله علیه وآله وسلم واقعه «حلف الفضول‏» نمونه‏اى بر این مدعاست (و یکى از وجوهى که براى حلف الفضول گفته‏اند این است که در گذشته این جامعه، پیمانى مشابه آن‏چه در خانه عبدالله‏بن جدعان منعقد شد، وجود داشته است). به طور خلاصه در این حالت‏سنت قوى‏تر سنت‏هاى قبلى را پس زده و جانشین آن‏ها مى‏شود.

حالت دوم این است که یک دین قوى با پیامبرى که وجاهت کاریسمایى داشته باشد، ظهور کند و به دلیل آن وجاهت‏هاى کاریسمایى یا آن قداست، تحولات عمیق و وسیعى در جامعه پیدا شود. این اتفاق در منطقه مرکزى شبه جزیره عربى رخ داد و به دنبال آن، با توجه به موقعیت و کاریسمایى که رسول‏الله‏صلى الله علیه وآله وسلم از آن برخوردار بود تحولى عظیم در این جامعه پیش آمد. اما پس از ارتحال این شخصیت عظیم کاریسمایى، خلایى در شئون مختلف جامعه پیدا شد که زمینه بازگشت جامعه به ارزش‏هاى سنتى را فراهم ساخت.

معمولا با مرگ شخصیت‏هاى کاریسمایى، در جامعه رجعتى سریع به سمت‏سنت‏ها آغاز مى‏شود و این یک رجعتى است که نمى‏توان جلوى آن را گرفت. تاریخ انبیاى بزرگ الهى نشان مى‏دهد که آنان به عنوان اصلاح‏گران و انقلابیون بزرگ با بسیارى از سنت‏هاى جامعه به مقابله برخاستند اما تقریبا همه توفیق چندانى نداشتند (هر چند در بلنداى تاریخ، انبیا انسان‏هاى موفقى بودند اما در عصر خودشان موفق به نظر نمى‏رسند). البته بعضى از انبیا مثل حضرت موسى، حضرت داود، حضرت سلیمان و پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم در دوره حیات خود موفقیت‏هاى نسبى داشته‏اند اما بعد از مرگشان شرایط براى باز گشت‏به سنت و ارزش‏هاى مضبوط در حافظه تاریخى و عرفى جامعه فراهم شده و جامعه با سرعت رجعت‏به ضد ارزش‏ها را شروع کرده است. این مطلب بر زندگى همه انبیاى الهى قابل تطبیق است و خاص پیامبر اسلام‏صلى الله علیه وآله وسلم نیست. از آن جا که پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم تاریخى‏ترین پیامبر عالم است و شاید بتوان گفت تنها پیامبر تاریخى در سلاله انبیاست‏بهتر مى‏توان مبناى تئوریک مطرح شده را درباره آن حضرت بحث نمود.

با ظهور کاریسماتیک پردرخشش رسول الله‏صلى الله علیه وآله وسلم این سنت‏ها براى مدتى عقب نشینى کرد و ارزش‏هاى جدیدى که ایشان مطرح مى‏کرد در سرلوحه عمل جامعه قرار گرفت و کسانى هم که اعتقاد و باور داشتند، به این آموزه‏هاى رسول الله‏صلى الله علیه وآله وسلم عشق ورزیدند. در پرتو همین حضور همراه با قداست و کاریسما، و به دلیل مدیریت‏برجسته پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم و اتصال آن حضرت به مبدا وحى ظاهرا در زمان ایشان تحول خاصى پدید نیامد، اما پس از آن که وجود رسول الله‏صلى الله علیه وآله وسلم به لحاظ فیزیکى حذف شد از همان لحظه مرگ پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم مقابله سنت‏با دین آغاز شد. بلافاصله پس از ارتحال آن حضرت ماجراى سقیفه بنى‏ساعده شکل گرفت که خود یکى از بارزترین جلوه‏هاى بازگشت ارزش‏هاى سنتى است. در سقیفه سنت‏برنده شد و آنان که درد دین داشتند در این واقعه و تحولات پس از آن، نتوانستند راه به جایى ببرند.

در آن عصر سه کانون در مدینه شکل گرفت: یکى از کانون‏ها، کانونى بود که در خانه زهراعلیها السلام شکل گرفت. کانون دیگر در سقیفه بنى ساعده و کانون سوم توسط جماعتى از مهاجرین ایجاد شد. گروه مهاجرین در فاصله اندکى به اصحاب سقیفه ملحق شدند و جناح‏هاى حاضر در سقیفه با تحریک احساسات سنتى جامعه موفق شدند برنامه را پیش ببرند. تعارض میان دین و سنت را به راحتى مى‏توان در خطبه‏هاى به جاى مانده از فاطمه زهراعلیها السلام و در مواضع على‏بن ابى‏طالب‏علیه السلام دید. در سخنان حضرت زهراعلیها السلام دغدغه دین موج مى‏زند. از آن سو جناح مقابل دغدغه‏هاى سنت‏گرایى داشت و مواضع این جناح زمینه‏ساز احیاى بسیارى از سنت‏هاى سیاسى، اجتماعى و فکرى شد. با اتکاى به همان سنت‏ها یکى از جناح‏هاى حاضر در سقیفه بنى ساعده موفق شد قدرت را در اختیار بگیرد و در مقابل جناح دیگر، ظاهرا در پوشش دین به نحوى از سنت‏ها دفاع کند.

شاید اگر خوش بینانه به موضوع بنگریم در آن روزهاى آغازین و در آن سال‏ها نیت‏ها واقعا این نبوده که بخواهند با دین معارضه کنند; البته هر چند سقیفه آغاز راه بود اما هر چه از زمان تشکیل این مجمع دور شویم ابعاد این تعارض آشکارتر مى‏شود، اختلاف میان ابوبکر و عمر بر سر سیاستگذارى‏هاى اقتصادى، نوعى دعواى بین دین و سنت است. عمربن خطاب با اصرار از خلیفه اول در خواست مى‏کند سیاست‏هاى اقتصادى زمان رسول الله‏صلى الله علیه وآله وسلم را که مبتنى بر تسویه بود کنار بگذارد، اما ابوبکر بر همان سیاست‏ها اصرار مى‏ورزد. بعد از ابوبکر عمر با طرح فضیلت مجاهدان بدر و احد بر سیاست‏هاى تفضیلى پا فشارى مى‏کند و با کنار گذاشتن سیاست‏هاى اقتصادى پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم، سیاست‏هاى جدیدى را در پیش مى‏گیرد; سیاست‏هایى که به کلى با تعالیم قرآن و سنت رسول الله‏صلى الله علیه وآله وسلم در تعارض است

خلیفه دوم به جز سیاست‏هاى تبعیضى اقتصادى، سیاست‏هاى تفضیلى قومى را نیز در دستور کار دولتش قرار داد. در مجموع مى‏توان گفت‏خلیفه دوم شخصیتى تفضیل‏گرا بود و این سیاست را با توجه به باورداشت‏هاى سنتى‏اش (که ارتباطى به اسلام ندارد) بر جامعه اسلامى تحمیل کرد.

این سیاست‏ها تاثیرات تعیین کننده‏اى بر جامعه اسلامى گذاشت و شاید بتوان ادعا کرد که به کلى جامعه را در مسیرى دیگر قرار داد; مسیرى که بستر ساز احیاى سنت و باز سازى نقش آن در تحولات اجتماعى شد. انحراف‏هایى که در تاریخ اسلام به وجود آمد بیشتر از همین جا شروع شد. دغدغه‏هاى على‏بن ابى‏طالب‏علیه السلام هم همین گونه نگرانى‏ها بود، اصلا حکومت‏براى آن حضرت آن قدر ارزش نداشت که بخواهد دغدغه حکومت داشته باشد.

به هر حال سیاست‏هاى تفضیلى‏عمر موجب احیاى سنت‏هاى جاهلى شد و جامعه به سرعت‏به سمت‏سازمان جدید و یک نظام طبقاتى حرکت کرد. تفکر سنت‏گرا که در نظامى رتبه بندى شده و طبقاتى شکل گرفته است، نمى‏تواند اندیشه مبتنى بر تسویه را بفهمد. از این رو، کسانى چون عمربن خطاب به واقع با استناد به سنت نمى‏توانستند نظام مبتنى بر تسویه را درک کنند; آن‏ها در جامعه‏اى رشد کرده بودند که به موجب سنت‏هایش این نظام تفضیلى قابل توجیه بود. اقتصاد یکى از شئون اجتماعى است که سیاست‏هاى تبعیضى و تفضیلى بهتر از هر جاى دیگر خود را نشان مى‏دهد، اما چنان که گفته شد سیاست‏هاى تفاوت طلبانه خلیفه دوم منحصر در مسائل اقتصادى نبود.

یکى دیگر از نمادهاى سنت‏گرایى، سیاست‏هاى تبعیضى قوم مدارانه است. بر هر آشناى به قرآن و سیره پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم واضح است که در اسلام برهویت و حریت انسان به عنوان انسان تاکید مى‏شود و وابستگى‏هاى نژادى، قومى، رنگ، زبان و امثال آن تاثیرى بر این موضوع ندارد.

وقتى خلیفه دوم به خلافت رسید با توجه به همان زمینه فکرى چندین بخشنامه خیلى مهم صادر کرد که همه این بخشنامه‏ها جنبه قومى و قومیت گرایى دارد. براساس بعضى از این دستور العمل‏ها مثلا ورود اعاجم به مدینه ممنوع شد و آنان از بعضى امتیازات اجتماعى که به موجب قرآن از آن برخوردار بودند، محروم شدند. مجموعه این گونه سیاست‏ها زمینه را براى بازگشت‏به نظام ازرشى گذشته و سنت‏هاى عربى قبل از اسلامى فراهم کرد.

روند گرایش به سنت در زمان خلافت عثمان تشدید شد. نکته در خور توجه این است که جامعه، آن هم جامعه عصر صحابه، همه این تحولات را به راحتى مى‏پذیرد و به جز اعتراضات بعضى از اصحاب على‏بن ابى‏طالب‏علیه السلام به‏طور کلى مخالفتى با این روند در جامعه وجود ندارد. همه خوانده بودند که: «یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثى و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عندالله اتقاکم‏» اما افراد اندکى معناى آیه را فهمیدند و دست‏به اعتراض زدند. على‏بن ابى‏طالب‏علیه السلام و بعضى از اصحاب آن حضرت در مدینه با این سیاست‏ها به مخالفت‏برخاستند. شاید به همین دلیل بود که نگاه غیرعرب (اعاجم) متوجه على‏علیه السلام شد. به نظر مى‏رسد ریشه علاقه ایرانى‏ها یا به‏طور کلى اعاجم به ایشان از همین زمان شروع شد; یعنى زمانى که سیاست‏هاى تفضیلى مبتنى بر سنت در مدینه شکل گرفت و گسترش یافت. موضع‏گیرى على‏علیه السلام ریشه در تفکرات و اندیشه‏هاى دینى او داشت، در واقع او علمدار دین‏باورى در مقابل سنت‏باورى بود.

در قضیه ترور خلیفه دوم و ماجراى قتل هرمزان، على‏علیه السلام خواستار قصاص عبیدالله بن عمر شد. از همین زمان نگاه ایرانى‏ها متوجه امام شد و به آن حضرت تمایل زیادى پیدا کردند (به راحتى مى‏توان نشانه‏هاى گرایش ایرانیان به تشیع و على‏علیه السلام را در حوادث مدینه این عصر جست‏وجو کرد). البته دوره خلافت امام و بازگشت‏به سیاست‏هاى تسویه‏اى زمان رسول‏الله‏صلى الله علیه وآله وسلم نیز طبعا توجه ایرانى‏ها و غیر عرب‏ها را به على‏بن ابى‏طالب‏علیه السلام بیشتر کرد. بسیارى از صحابه هم به دلیل عدم برخوردارى از بینش عمیق نسبت‏به تعالیم اسلام و به دلیل منافعشان، همسو و هم جهت‏با سیاست‏هاى خلفاى دوم و سوم عمل کردند.

در دوره خلافت عثمان بازگشت‏به سنت‏ها کاملا تشدید شد به نحوى که مى‏توان ادعا کرد این سنت‏بود که بر جامعه حکومت مى‏کرد نه دین; و به این ترتیب جامعه به سرعت از آموزه‏ها و آموزش‏هاى دینى فاصله گرفت و در این جنگ و جدال میان سنت و دین، سنت‏برنده شد.

اتفاقاتى هم که بعد از کشته شدن عثمان افتاد و به خلافت على‏بن ابى‏طالب‏علیه السلام منجرشد، بسیار قابل توجه است. به روشنى مى‏توان جدال میان سنت و دین را طى چهار سال و اندى در دوران خلافت على‏بین ابى‏طالب‏علیه السلام مشاهده کرد; دوره‏اى که در واقع عصر اوج مقابله دین و سنت است. این جریان‏هاى سنت‏گرا که نمى‏توانستند شان و موقعیت دینى على‏بن ابى‏طالب را تحمیل کنند با همه قدرت و همت‏به مقابله با امام برخاستند.

به نظر من، اتفاقات عصر امام، اتفاقاتى بود که به واسطه تعارض سنت و دین قابل پیش‏بینى بود. جریان‏هاى مختلفى که اندیشه‏هاى سنت‏گرا را در قالب‏هاى مختلف هدایت مى‏کردند به مقابله و حتى مقاتله با على‏بن ابى‏طالب‏علیه السلام که انسانى دین‏مدار و اصول گرا بود برخاستند. با اندک دقتى در شعارها و سخنان رهبران هر یک از جریان‏ها به‏خوبى مى‏توان علایق نت‏باورانه آن‏ها را شناسایى کرد. جریان سنت‏گرایى که در عصر پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم لطمه خورده بود پس از احیاى مجدد در عصر خلفاى دوم و سوم با قوت و قدرت تمام به مقابله با دین برخاست و با توجه به وسعت و عمق علایق سنتى توانست در کوتاه‏مدت در میدان مقابله با دین پیروز شود.

سنت، بسترهاى مناسب و شخصیت‏هاى مدافع خود را به راحتى مى‏یابد; زمانى در قیافه عثمان‏بن‏عفان ظهور کرد، چندى بعد زبیربن‏عوام و طلحة‏بن‏عبدالله و اندک‏زمانى پس از آن معاویة‏بن‏ابوسفیان و فرزندانش که خود را شراة و جان فدایان دین معرفى مى‏کردند، علم سنت را بر دوش کشیدند. على‏علیه السلام با همه توانمندى‏هاى نشئت گرفته از باورهاى دینى توانست در طرح کوتاه‏مدت مقابله دین و سنت، پیروز از میدان به در آید.

وقتى معاویه به قدرت رسید شرایط فراهم بود که سنت‏با تمام توان خودش در عرصه جامعه ترک‏تازى بکند و شرایط را به نفع خود برگرداند. دوره خلافت معاویة‏بن‏ابوسفیان که حدود بیست‏سال به طول انجامید، کوشش‏هایى است همه جانبه از لحاظ سیاسى، فرهنگى ونظامى براى احیاى سنت، منتها در پوشش‏هاى دینى (چون دین حرف اول را مى‏زد و همه خود را دیندار و پیرو دین مى‏دانستند، طبعا نمى‏توانستند این پوشش دین را بردارند). اگر کسى با تاریخ جاهلیت و ارزش‏هاى عرب جاهلى آشنا باشد به خوبى مى‏داند که همان باورها و اعتقادات عرب جاهلى دوباره در این قیافه‏ها ظهور کرد و یک بار دیگر، سنت‏با تمام قوا به عرصه عمل اجتماعى آمد و ابولهب‏ها، ابوجهل‏ها و نصربن‏حارث‏ها در قیافه کسانى چون معاویه، یزید، عبدالملک و دیگران زنده شدند.

در این عصر بسیارى از نهادها و بنیادهاى تاسیس شده توسط پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم از درون تهى شد و اگر قالبى از این نهادها باقى ماند آن را نیز از محتوا خالى کردند; مثلا اگر مسجد زمان رسول‏صلى الله علیه وآله وسلم محل فعالیت‏بود، در عصر معاویه، از سوى حاکمیت‏حرکتى خزنده و محسوس آغاز شد تا مسجد را از نقش‏هاى متعددى که در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم به آن محول شده بود، خالى سازد و اگر تعدد نفس مسجد موجب حضور فعال و با نشاط توده مردم در صحنه‏هاى سیاسى مى‏شد، حاکمیت آن را بر نمى‏تابید. مسجد زمان پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم جامع همه فعالیت‏هایى بود که بر عهده حکومت‏هاست، اما پس از حاکمیت‏بنى‏امیه با این زمینه تبلیغاتى که مسجد جاى عبادت خداست و در این مکان مقدس فقط خدا باید عبادت شود به تدریج نقش‏هاى متعدد مسجد از آن گرفته شد و با چنین توجیهات فریبنده‏اى، مردم صحنه حضور اجتماعى خویش را از دست دادند. مسجدى که در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم پایگاه مشترک اجتماعى بود و مردم به دلایل مختلف خود را نیازمند آن مى‏دیدند، به تدریج‏به محلى تبدیل شد که فقط باید در آن عبادت کرد، یعنى خالى کردن مسجد از محتواى اصلى و پرکردن آن با بینش‏هاى سنت گرایانه. البته بنیادى را که رسول الله‏صلى الله علیه وآله وسلم ریخته بود آن قدر استوار و قوى بود که بعضى از نقش‏هاى مسجد حتى تا زمان ما نیز ادامه پیدا کرد.

معمولا قدرت دنبال این است که سنت متناسب با ایده‏آل‏ها و آرمان‏هاى خودش را پیدا کند، چون خیلى راحت مى‏تواند با سنت کنار آید تا با دین. مجموع این تحولات که در برخورد سنت‏با دین به وجود آمد، جامعه را به نقطه‏اى رساند که دیگر برایش اهمیت نداشت چه اتفاقى ممکن است‏بیفتد. بسیارى از قداست‏ها از بین رفت و مرد، شرایط اجتماعى به نحوى فراهم شد که همان اتفاقاتى که ممکن بود در جاهلیت اتفاق بیفتد و هیچ واکنشى را به دنبال نداشته باشد، در دوره اسلامى هم امکان وقوع یافت. آن قدر سیطره سنت‏بر جنبه‏هاى مختلف حیات اجتماعى - سیاسى جامعه زیاد شد که حتى اکثر صحابه رسول الله‏صلى الله علیه وآله وسلم بیشتر متمایل به علایق سنتى شدند تا آن دغدغه‏هاى دینى.

مجموعه این عوامل در سال 60 و 61ق کار را به جایى رساند که بنیان‏هاى دین باورانه جامعه به کلى سست‏شد و زمینه براى وقوع هر اتفاقى فراهم گردید. از این رو شاید بتوان گفت‏حادثه کربلا، حادثه‏اى است که محصول و معلول شرایط طبیعى زمانش بود. مقابله با چنین شرایطى چنان قربانیانى را مى‏طلبید; در غیر این صورت در این تقابل هولناک دین نمى‏توانست از معرکه پیروز بیرون آید. صحنه کربلا کوششى بى‏مانند بود براى تعیین تکلیف تقابل دین و سنت، و هنر حسین‏بن على‏علیهما السلام این بود که توانست پس از حدود پنجاه سال میدان‏دارى سنت، یکبار دیگر شرایط را براى ورود دین به صحنه حیات معرفتى، اجتماعى و سیاسى جامعه فراهم آورد.

چراغ هدایت و کشتى نجات‏

من آن نورم که در شبهاى تاریک

چراغ رهنماى کاروانم

در این دریا منم آن ناخدایى‏

که کشتى را به ساحل مى‏رسانم‏

روایت شده که امام حسین (ع) فرمود: «خدمت رسول خدا (ص) شرفیاب شدم در حالیکه ابى بن کعب هم آنجا بود. حضرت رسول اکرم (ص) فرمود: مرحبا به تو ، اى ابا عبدالله ، اى زینت آسمانها و زمین . ابى گفت : چگونه او زینت آسمانها و زمین است در صورتى که کسى غیر از تو چنین نیست؟ حضرت فرمود: اى ابى ، قسم به کسى که مرا به حق به نبوت مبعوث کرد، حسین بن على در آسمان بزرگتر از روى زمین است، و همانا بر طرف راست عرش الهى نوشته شده است که او چراغ هدایت و کشتى نجات است »

یکى از برکات فردى حضرت سیدالشهدا (ع) این است که او «چراغ هدایت» و «کشتى نجات» است . اگر چه همه پیامبران و امامان (ع) چراغها و انوار هدایت و کشتیهاى نجات و رهایى اند، چنانکه پیامبر اسلام (ص) فرمود: «انما مثل اهل بیتى فیکم کمثل سفینة نوح من دخلها نجا، و من تخلف عنها هلک»

همانا خانداون و اهل بیت من در میان شما مانند کتشى نوح است که هر کس داخل آن شود نجات پیدا کرده و هرکس که از آن تخلف کند هلاک خواهد شد.

اما کشتى نجات حسین (ع) حرکتش بر امواج توفنده و گسترده دریا، سریعتر و لنگر انداختن و پهلو گرفتن آن بر ساحلهاى نجات آسانتر بوده و دایره بهره‏ورى و استفاده از نور مشعل وجود حسین (ع) وسیعتر است .

در آن زمانى که امواج بلند و سهمگین فساد و گناه بر پیکره نیمه‏جان جامعه اسلامى، و جان و دل مسلمانان، تازیانه مرگ مى زد و گرداب حوادث و توطئه‏ها و پلیدیها، خفتگان در بستر غفلت را بى‏رحمانه به قعر تاریکى و تباهى مى کشید ، این حسین بود که با قیام و نهضت الهى خود و شهادت و اسارت اهل بیت خویش ، گرفتاران در این اوضاع خطرناک را از دریاى پر تلاطم ساخته شده به دست فتنه‏گر «بنى امیه» نجات بخشید و با کشتى رهایى خود ، این خفتگان و غافلان و گرفتاران را به ساحل نجات رهنمون نمود.

آرى ، حسین (ع) «مصباح الهدى » است تا در این ظلمتکده خاک، دلیل و راهنماى راه باشد؛ و «سفینة النجاة» است تا در اقیانوس متلاطم فتنه‏ها و ضلالتها، غرق شدگان را که کشتى شکسته بودند فریاد رس باشد.

اى که مصباح هدایت هستى و فلک نجات‏

از چه با این اشکها ایجاد طوفان مى کنى؟

زنده در قبر دل ما بدن کشته تو است

جان مایى و ترا قبر حقیقت دل ماست

محبت مکنون

از جمله احادیث نبوى که در واقع بیانگر تأثیر پذیرى معنوى مردم از وجود مبارک سیدالشهداء (ع) مى‏باشد، حدیثى است که فرمود:

«ان للحسین محبة مکنونة فى قلوب المؤمنین ».

در کانون دلهاى مؤمنین ، محبتى نهفته و ویژه نسبت به حسین وجود دارد.

کیست که نام حسین (ع) را بشنود و فردى از افراد بشر یا تنى از اولاد انسان باشد و حالت انقلاب و انکسار و دلباختگى براى او فراهم نشود؟ محبت حسین (ع) دلها را به التهاب در آورده و جگرها را گداخته و مذاب مى‏سازد، و شورش دل و آتش درون را به ریزش قطرات اشک از دیدگان ، آشکارا و عیان مى‏کند.

در کجاى دنیا دیده مى شود که شیعه و دوستدار حسین در آنجا باشد و اقامه عزاى حسینى نکند . کیست که پس از دادن عزیزترین محبوب و مطلوب خود به اندک فاصله و مختصر وقت و گذشتن کمتر زمانى، آن مصیبت را فراموش نکند؛ جز مصیبت حسین (ع) که با این همه طول زمان و گذشتن قرنها، روز به روز این مصیبت تازه‏تر و شور و شراره‏اش بیشتر و بلندتر مى‏گردد. آیا نه این، جذبه عشق و علاقه و تأثیر محبت و فرط دلبستگى و دلباختگى علاقه‏مندان نسبت به آن امام محبوب است؟

و اى بسا ، نامحرمان در برابر عظمت و جلالت حسینى تسلیم شده و به تواضع و تکریم در مقابل نام مبارک حسین و جلال و مقام او قد خویش به تعظیم و تسلیم خم نموده و به دین و آیین حسینى گراییده و از اکسیر محبت او مس خود را طلاى ناب و زر خالص مى‏گردانند.

براستى، سنت الهى چنین بوده که محبت امامى که مسیر تاریخ را عوض کرده و دین الهى را نجات مى بخشد به گونه‏اى خاص در دل و جان مسلمین و مؤمنین قرار گیرد، حتى کسانى که مقابل حسین (ع) قرار گرفتند به قول فرزدق : «دلهایشان با او بود، اگر چه بر اثر دنیا پرستى شمشیرهایشان بر روى او کشیده شد» . چه رسد به مؤمنینى که عشق و محبت او با گل آنان سرشته شده است .

حتى محبت حسین (ع) در دل و جان رسول اکرم (ص) نیز ریشه دوانیده بود، به طورى که مى فرمود: «هر گاه که به فرزندم حسین مى‏نگرم ، گرسنگى و اندوه از وجودم رخت بر مى‏بندد» .4 و نیز مى فرمود: «بار خدایا ، من حسین را دوست دارم و آنان که دوستدار او هستند نیز دوست دارم راه حسین (ع) راه دل است، و هرگاه عاشقى به دل توجه کند او را پیدا مى‏کند . لذا در برخى روایات وارد است که : «قبر او در دلهاى دوستداران اوست».

سلام از دور و از نزدیک بهر او بود یکسان‏

بلى قبر شریف او دل اهل یقین باشد

آرى، دل مؤمن جایگاه تابش نور پر فروغ و احیاگر حسین است . و هرگاه عشق و محبت فراتر از آفاق ظاهرى و مادى باشد ، رنگ ابدیت به خود مى‏گیرد، زیرا پیوند این محبت در حریم حب خدا بوده است و بقاى آن به بقاى فیض ذات سرمدى، جاودانه است ، که گفته‏اند:

این محبت راز محبتها جداست

حب محبوب خدا حب خداست.

شاهى که نه سپهر از او برقرار شد

ماهى که مهر و ماه از او کسب نور کرد

سیدالشهدا (ع) ، پدر امامان نه گانه‏

یکى دیگر از برکات فردى سیدالشهدا (ع) که از ارزش معنوى بسیارى برخوردار است ، این است که نه امام معصوم (ع) بعد از او از فرزندان گرامى آن حضرت مى‏باشند ، و نسل امامان به برکت وجود او ادامه یافت . چنانکه از امام باقر و امام صادق (ع) روایت شده است که فرمودند: «خداوند عوض قتل امام حسین (ع) چهار ویژگى به آن حضرت عطا فرموده است : اول - امامت را در ذریه او قرار داده است، دوم - شفا را در تربت آن جناب قرار داده، سوم - کنار و زیر قبه او دعا مستجاب مى‏باشد، چهارم - ایام زیارت کنندگان او از عمرشان حساب نمى‏شود».

از طرفى در روایات بر این امر تصریح شده که على بن الحسین (ع) بعد از پدر به امامت رسیده است . چنانکه عبدالله بن عتبه روایت کرده: خدمت امام حسین (ع) بودم که پسر کوچکترش «على» وارد شد. (یعنى حضرت سجاد (ع) که از على اکبر کوچکتر بوده است . و این واقعه قبل از تولد على اصغر مى‏باشد). تا آنجا که مى‏گوید: عرض کردم : اگر آن امرى که از آن به خدا پناه مى‏برم اتفاق افتاد ، به چه کسى رجوع کنیم؟ (یعنى امام بعد از شما کیست؟) فرمود: به این پسرم : على ، او امام و پدر امامان است ...»

روایت در این زمینه زیادتر از آن است که در این مختصر بدانها پرداخته شود، ضمن اینکه ادامه امامت از ذریه امام حسین (ع) به خاطر مشهور بودن آن ، نیازى به استدلال روایى بیشتر از آنچه ذکر شده، ندارد.

بارى ، استمرار خط مستقیم و هدایتگر امامت به برکت وجود مقدس سیدالشهدا (ع) است، و این از بزرگترین برکتهاى فردى و معنوى آن حضرت است .

او شفیع است این جهان و آن جهان‏

این جهان در دین و آنجا در جنان‏

شفاعت

یکى دیگر از آثار و برکات فردى سید الشهداء (ع) که در نزد شیعیان اهمیت و جایگاهى خاص دارد شفاعت در آخرت است .

شفاعت از ماده «شفع» به معنى ضمیمه کردن چیزى به همانند اوست، و از اینجا روشن مى شود که باید نوعى شباهت و همانندى در میان آن دو بوده باشد، هر چند تفاوتهایى نیز در میان آنها دیده شود . به همین دلیل، شفاعت به مفهوم قرآنى آن بدین معنى است که : انسان گنهکار به خاطر پاره‏اى از جنبه‏هاى مثبت (مانند ایمان یا انجام بعضى از اعمال شایسته) شباهتى با اولیاى الهى پیدا کند و آنها با عنایت و کمک‏هاى خود ، او را به سوى کمال سوق دهند و از پیشگاه خدا تقاضاى عفو کند. و به تعبیر دیگر حقیقت شفاعت، قرار گرفتن موجودى قویتر و برتر، در کنار موجودى ضعیفتر، و یارى رساندن به او براى پیمودن مراتب کمال است .

شفاعت در جوامع انسانى غالباً همان پارتى بازى و استفاده از رابطه است . اما شفاعت مورد نظر در قرآن کریم و روایات اسلامى، متوجه شایستگى‏هاى افراد است نه روابط شخصى بین شفاعت کننده و شفاعت شونده.

شفاعت اقسامى دارد که برخى از آنها نادرست و ظالمانه است و در دستگاه الهى وجود ندارد، ولى برخى صحیح و عادلانه است و وجود دارد. شفاعت غلط بر هم زننده قانون و ضد آن است، ولى شفاعت صحیح حافظ و تأیید کننده قانون است . شفاعت غلط آن است که کسى بخواهد از راه پارتى بازى جلوى اجراى قانون را بگیرد. برحسب چنین تصوراتى از شفاعت، مجرم بر خلاف خواست قانونگذار و بر خلاف هدف قوانین اقدام مى‏کند و از راه توسل به پارتى بر اراده قانونگذار و هدف قانون چیره مى‏گردد. اینگونه شفاعت، در دنیا ظلم است و در آخرت غیر ممکن . ایرادهایى که بر شفاعت مى‏شود بر همین قسم از شفاعت وارد است، و این همان است که قرآن کریم آن را نفى فرموده است .

شفاعت صحیح، نوعى دیگر از شفاعت است که در آن نه استثنا و تبعیض وجود دارد و نه نقض قوانین و نه مستلزم غلبه بر اراده قانونگذار است . قرآن این نوع شفاعت را صریحاً تأکید کرده است که این نیز بر دو قسم‏

است :

1- شفاعت «رهبرى» یا شفاعت «عمل».

2- شفاعت «مغفرت» یا شفاعت «فضل».

نوع اول شامل نجات از عذاب و نیل به حسنات و حتى بالا رفتن درجات مى‏باشد، و نوع دوم شفاعتى است که تأثیر آن در از بین بردن عذاب و در مغفرت گناهان است، و حداکثر ممکن است سبب وصول به حسنات و ثوابها هم بشود ولى بالا برنده درجه شخص نخواهد بود.

با توجه به آنچه به طور اجمال در خصوص شفاعت گفته شد، لازم به ذکر است که یکى از شفاعت کنندگان از اهل بیت ، حضرت سیدالشهدا (ع) است، ولى آن حضرت شفیع کسانى است که از مکتب او هدایت یافته‏اند، نه شفیع کسانى که مکتبش را وسیله گمراهى ساخته‏اند.

قرآن و مکتب حسینى ریسمانهایى هستند که قدرت دارند بشر را از چاه نگون بختى به اوج سعادت بالا برند: یکى «حبل من الله» و دومى «حبل من الناس » است؛ ولى اگر کسى از این دو حبل الهى سوء استفاده نمود، جرم از ریسمان نیست، علت این است که او در سر سوداى بالا رفتن نداشته است، و البته چنین مردمى به وسیله قرآن و مکتب حسینى به قعر دوزخ برده مى‏شوند. 8

شفاعت به معنى وسیع کلمه ، در هر سه عالم (دنیا ، برزخ و آخرت) صورت مى‏پذیرد ، هر چند محل اصلى شفاعت و آثار مهم آن در قیامت و براى نجات از عذاب دوزخ است ، از این رو سیدالشهداء هم در دنیا ، هم در برخ و هم در آخرت شفیع دوستداران و شیعیان حقیقى‏اش بوده و خواهد بود.

چنانکه در روایتى از امیرالمؤمنین (ع) آمده است : «براى ما شفاعت است و براى دوستان ما نیز شفاعت است » . و در روایتى دیگر آمده است : «شافعان امامان هستند و دوستان مؤمنانند».

و معلوم است که امام حسین (ع) یکى از امامان معصوم بوده که در قیامت و محشر کبرى از شیعیان و دوستانش شفاعت مى کند . بطورى که یکى از روایان گوید: روایتى از قول ابى عبدالله الحسین (ع) به من رسیده بود که آقا فرموده است : «هر کس پس از مرگ من مرا زیارت کند، پس از مرگش من هم او را زیارت مى نمایم» . این روایت در ذهن من بود، تا اینکه شبى در عالم واقع ابى عبدالله الحسین (ع) را دیدم ، گفتم : آقا این روایت درست است و از شماست ؟ «قال : نعم، و لو کان فى النار اخرجته منها» فرمود: آرى ، هر چند در آتش باشد او را بیرون مى آورم. عرض کردم: آیا از این به بعد این روایت را بدون واسطه از خود شما نقل نمایم؟ فرمود:آرى .

به محشر که کسى نیست غمخوار کس‏

شفیع محبان ، حسین است و بس‏

ترا ز باب حسینى برند جانب جنت‏

ترا که عاشق اویى ، ترا که شیعه اویى*

دوستداران حسین و دوستان دوستداران او بهشتى‏اند

یکى دیگر از آثار و برکات فردى سید الشهدا (ع) که در سراى دیگر ظهور کرده و جلوه‏نمایى مى‏کند، بهشتى شدن دوستداران و حتى دوستان و دوستداران آن حضرت است. چنانکه حذیفة بن یمان گوید: رسول خدا (ص) را دیدم که دست حسین بن على (ع) را در دست خودگرفته بود و مى‏فرمود:

«یا ایها الناس، هذا الحسین بن على فاعرفوه ، فو الذى بیده ، انه لفى الجنة ، و محبه فى الجنة ، و محبى محبیه فى الجنة».

اى مردم ، این حسین بن على است ، او را بشناسید؛ سوگند به آن خدایى که جانم به دست اوست، براستى او در بهشت است، و دوستدار او نیز در بهشت است ، و دوستدار دوستدار او نیز در بهشت مى‏باشد.

و از امام موسى بن جعفر (ع) روایت شده که فرمود:

«رسول خدا (ص) دست حسن و حسین (ع) را گرفت و فرمود:

«هر کس این دو پسر و پدر و مادر آنان را دوست داشته باشد، روز قیامت در درجه من با من خواهد بود».

و نیز رسول خدا (ص) فرمود: «آگاه باشید، همانا حسین (ع) درى از درهاى بهشت است، هر کس با او دشمنى کند خدا بوى بهشت را بر او حرام مى‏کند».

و معلوم است که این مقام عظیم تنها با محبت ظاهرى حاصل نمى‏شود، بلکه مقصود، محبت خاصى است که مخصوص کسانى مى‏باشد که در درجات بالاى ایمان هستند. اگر چه دوستى و محبت امامان معصوم و امام حسین (ع) ثمر بخش است ولى احراز مقام والاى معیت بارسول خدا (ص) در بهشت برین ، محبتى فراتر از ظاهر مى‏طلبد.

برگرفته از سایت اینترنتیbalagh.net

 


یکشنبه 16 دی ماه سال 1386
میرزا کوچک‌خان جنگلی

میرزا کوچک‌خان جنگلی

میرزا کوچک‌‌ جنگلی (۱۲۵۷ - ۱۱ آذر ۱۳۰۰ هجری شمسی), مبارز انقلاب مشروطه و سردار جنبش جنگل بود.

تولد و خصوصیات شخصی

میرزا کوچک جنگلی

یونس معروف به میرزا کوچک فرزند میرزا بزرگ بسال ۱۲۵۷ ه.ش. در شهرستان رشت محله استادسرا در خانواده ای متوسط چشم به جهان گشود.بنا به گفته ناصر عاشوری نماینده فومن در مجلس شورای اسلامی وی دراصل ازتالشان فومن بوده و اقوامش هنوز در آنجا سکونت دارند.وی سنین اوّل عمر را در مدرسه حاجی حسن واقع در صالح آباد رشت و مدرسه جامع به آموختن صرف و نحو و تحصیلات دینی گذرانید. چندی هم در مدرسه محمودیه تهران به همین منظور اقامت گزید. با این سطح تعلیم می‌توانست یک امام جماعت یا یک مجتهد از کار درآید، امّا حوادث و انقلابات کشور مسیر افکارش را تغییر داد و او را به راهی دیگر کشاند.

میرزا دارای دو خواهر و دو برادر، یکی بزرگ‌تر از خود بنام محمّدعلی و دیگری کوچک‌تر بنام رحیم، بود، که هر دو نفر بعد از میرزا وفات یافته اند. بنا به روایات او مردی خوش هیکل، قوی بنیه، زاغ چشم و دارای سیمائی متبسم و بازوانی ورزیده بود. طرفداران او می گویند از نظر اجتماعی مردی با ادب، متواضع، خوش برخورد، مومن به اصول اخلاقی، آدمی صریح اللهجه و طرفدار عدل و آزادی، حامی مظلومان و اهل ورزش بود و از مصرف مشروبات الکلی و دخانیات خودداری می کرد. میرزا در سنین آخر عمرش همسری برگزید.

نقش در انقلاب مشروطه

میرزا در واقعه مشروطیت به انقلابیون پیوست و در فتح قزوین شرکت نمود. او بانی جنبش جنگل بود که بتاریخ ۱۲۹۳ ه.ش. شروع به مبارزه مسلحانه بر ضد ارتش خارجی داخل خاک ایران و بریگاد قزاق، که زیر دست افسران روسی تعلیم و تربیت شده بودند، زد. تعداد زیادی از انقلابیون جنگل هم در درگیریهای مسلحانه با لشکران انگلیس، روسیه و ارتش سلطنتی قاجار کشته شدند.

جنگلی ها هدف خود را "اخراج نیروهای بیگانه، رفع بی عدالتی، مبارزه با خودکامگی و استبداد و برقراری دولتی مردمی" اعلام می کردند. در همین راستا در روز یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۲۹۹ هجری شمسی قوای جنگل با انتشار بیانیه‌ای تشکیل کمیته انقلاب سرخ ایران و الغاء اصول سلطنت و تأسیس حکومت جمهوری را اعلام نمودند و یکروز بعد کمیته انقلاب هیئت دولت جمهوری را معرفی کرده، که میرزا عنوان سرکمیسر و کمیسر جنگ را داشت. امّا هنوز دولت تازه انقلابی سامان نگرفته بود که با حمایت بلشویک‌های روس اغتشاش انقلابیهای سرخ طرفدار شوروی آغاز گردید که نهایت جمعه ۱۸ تیر ۱۲۹۹ میرزا به عنوان اعتراض از رشت به فومن رفت و قبل از حرکت دو نفر نماینده با نامه مفصلی برای لنین به مسکو فرستاد که در آن ذکر شده بود: "در موقع، خود به نمایندگان روسیه اظهار کردم که ملّت ایران حاضر نیست پروگرام بلشویکها را قبول کند".

بتاریخ شنبه ۹ مرداد ۱۲۹۹ طرفداران شوروی با رهبری و حمایت فرمانده قوای مسلح شوروی و مدیر بخش سیاسی و امنیت نظامی آن در رشت بر ضدّ میرزا کودتا کردند. همه طرفداران میرزا را هرکه و هرجا بود دستگیر و بازداشت کردند. آنها دولت جدیدی اعلام که احسان اله خان سرکمیسر و کمیسر خارجه و (سید جعفر جوادزاده) سید جعفر پیشه‌وری معروف کمیسر داخله شد.اختلافات، بگیر و ببندها بالا گرفت و قوای جنگل تضعیف گردید. بفرمان احمدشاه قاجار قوای دولتی بریگاد قزاق به سرکردگی سردار سپه برای سرکوبی قوای سرخ وارد رشت گردید که چندین برخورد جنگی بین دو قوای بوجود آمد که گاه نیروهای دولتی پیشروی و گاه عقب نشینی می‌کردند. در نهایت با مذاکرات پشت پرده قوای سرخ خاک رشت و انزلی را ترک نمودند. لازم به ذکر است در این جنگ‌ها میرزا با قوای خود در فومن بود که بی طرف مانده و در فکر تجدید قوا بود.

قزاق‌ها که بسرکردگی سردارسپه سعی به مذاکره با میرزا، قانع نمودن او که به مرکز بیاید و نیایت استقلال طلبان خود را از مرکز شروع نماید. بنا به دلایل عدیدی مذاکرات به شکست انجامید. یکی از این دلایل این بود که تعدادی از جنگلی‌ها بمانند دکتر حشمت و یارانش قبلاً گول قول و فعل‌های سردارسپه را خورده بودند تسلیم و به دار آویخته شده بودند.

در نهایت قوای قزاق از فرصت استفاده و طی شبیخونهای فراوانی، نیروهای جنگل را وادار به عقب نشینی نمودند و بعضی از سران تسلیم یا کشته شدند. میرزا باتّفاق تنها یار وفادارش، گائوک آلمانی معروف به هوشنگ، جهت رفتن به نزد عظمت خانم فولادلو، که همیشه از میرزا حمایت می‌کرد، به کوهای خلخال زدند ولی دچار بوران و طوفان گردیدند و سرانجام زیر ضربات خرد کننده سرما و برف بتاریخ ۱۱ آذر ۱۳۰۰، هنگامی که میرزا هوشنگ را به کول گرفته بود، از پای در آمدند.

کرم نام کرد (مکاری) که از خلخال عازم گیلان بود این دو موجود را در میان برفها دید و شناخت. بسیار ناراحت شد از اینکه تنها است و یاوری که بتواند به وظائف انسانی عمل نماید، ندارد. بااینحال سعی نمود با دادن ماساژ و خوراندن سنجد آنان به حال آورد ولی بی نتیجه و بی حاصل بسرعت بسوی آبادی و خانقاه شتافت و از مردم کمک خواست. اهالی که مرید میرزا بودند بسرعت به محل رسیدند و تن یخ زده هردو را به قریه آوردند ولی مرغ روحشان پرواز نموده بود.

خبر فوت میرزا که دوستان را متأثر و دشمنان را شاد نمود، بسرعت همه جا پیچید و از جمله بگوش محمّدخان سالارشجاع برادر امیر مقتدر طالش که از بدخواهان میرزا بود، رسید. نامبرده با عدّه‌ای تفگچی به خانقاه رفت و اهالی را از دفن اجساد مانع کرد. سپس بمنظور انتقامجوئی و کینه دیرینه که با جنگلیها داشت دستور داد یکی از طالش‌های همراه وی سر یخ زده میرزا را از بدنش جدا کند. رضا استکانی مزدور او سر از تن این مبارز وطن، استقلال و آزادی جدا و تحویل خان داد. نامبرده سر را ابتدا نزد برادرش امیر مقتدر بماسال و سپس فاتحانه به رشت برد و تسلیم فرماندهان نظامی کرد.

در کاوشی که از جیب‌های میرزا نمودند تنها یک سکه نقره یک ریالی یافتند و بعد فاتحانه سر این سردار رشید را در مجاورت سربازخانه رشت، آنجا که معروف به انبار نفت نوبل است، مدّتها در معرض تماشا مردم قرار داده. سپس خالو قربان معروف که از یاران سابق میرزا بود و خودش را به سردار سپه فروخته و درجه سرهنگی گرفته بود، سر میرزا را به تهران و تسلیم سردارسپه نمود.

سر میرزا به دستور سردارسپه در گورستان حسن آباد دفن کردند. بعد یکی از یاران قدیمی میرزا بنام کاس آقا حسام سر میرزا را محرمانه از گورکن تحویل و به رشت برده و در محلّی موسوم به سلیمان داراب بخاک سپرد. در شهریور ۱۳۲۰ و فرار رضاشاه آزادیخواهان گیلان قصد داشتند جسد میرزا (تن بی سر) را با تشریفات شایسته از خانقاه طالش به رشت حمل کنند ولی ماموران جلوگیری کردند. در نتیجه به جهت پیشگیری از برخورد جسد میرزا را بطور عادی به رشت حمل و در جوار سر دفن کردند و هر سال ۱۱ آذر مراسمی ساده در مزار او در سلیمان داراب رشت برگزار می‌شود.

 برگرفته از سایت اینترنتی ویکی پیدیا


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
دی 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 6518